(آنچه مينويسم ساخته و پرداخته خودم نيست.. ساخته و پرداخته زندگي است...
اگر كسي فكر ميكند كه دروغ ميگويم، به او فقط خواهم گفت:«برو گاريمپو راببين. آن وقت برگرد و خودت تعريف كن»-مقدمه-)
موز وحشي
ژوزه مارو د واسكونسلوس
دكتر عباس پژمان
نشر مركز
اول-80
3000 نسخه
1250 تومان
(اگر از زندگي!! راضي هستيد اين داستان را نخوانيد)
ادبيات داستاني آمريكاي جنوبي چيزهاي غريب زياد دارد. يكي از دلايل اين عجايب فرهنگ آمازون و جنگلهاي بزرگ آن است. دهكده ها و شهركها. مكانهايي كه با يافتن معدن ايجاد ميشوند، رشد ميكنند و «انسان» در آن رشد ميكند. سنت( منظور فرهنگ است) چيز سنگيني است و وقتي سنگيني آن بيشتر احساس ميشود كه با خصوصيات آدم جمع شود و جبري كه تو بايد (حتي به زور و زير خون و عرق) رشد كني، زدگي كني و خودت را در اين زندگي پيدا كني.
”- تو چه ات شده؟
-هيچي مامان. ديگر اين دستها را نمي خواهم. ازشان متنفرم. اگر ميتوانستم قطعشان ميكردم... .... دستهاي من يك جفت دست زنانه بيشتر نيست..... آخرين كنسرتم را روز سيزدهم خواهم داد و پيلنو را براي هميشه كنار خواهم گذاشت...“
پسر خانواده ثروتمندي خسته از زندگي مرفه وارد كارزاري ميشود بنام ”گاريمپو“ تا ”زندگي“ را بياموزد. با پيرمردي قوي هيكل بنام ”گرگورائو“ كه پسر(ژوئل) او را گرگو مينامد. پسر براي كاري ديگر پيرمرد را (كه حالا بر اثر كارهايش او را آزرده) رها ميكند تا در معدن گاريمپو ”موز وحشي“ كار بگيرد( البته در اين ميان داستان عشق دختري به او نيز هست).
”-(سيرا در حالي كه اشك در چشمانش است) اگر فرستادم پانصد كروشيروش( از گرگو) خواستم، به اين اميد بود كه تو عصباني شوي و بيايي دعوايم كني يا حتي كتكم بزني. اما نيامدي...“
در گاريمپو گويي انسان در ”جبر مكان“ گير افتاده. عصبانيتها، دعواها، دروغها و حتي دزدي و جنات نيز آن مفهوم شهر را ندارد. وقتي در قالب شخصيتها ميروي سخت است كه براي زنده ماندن دست به كار اشتباه! نزني. حتي به پليس هم حق ميدهي كه هر عملي را شديدا ( و شديدتر از شهر!) مجازات كتد. همه اين كارها به يك دليل است، ”زنده ماندن“. هدفي كه متعرضانش بايد به سختي مجازات شوند حتي اگر بهانه آنها هم همين باشد.
خوزه(ژوزه) مارو ... (اسمش زياده) را اغلب با دو كتاب ”درخت زيباي من“ و ” ..“ ( يادم رفته) ميشناسند. نويسنده سرخ پوست در سال 84 مرد.
”عقيده همه شان يكي بود. مانه كائو زنجير را به آب انداخت. آب به شكل دايره هاي منظمي به لرزش در آمد و آن پيغام خون آلود را در سينه خود مدفون كرد. نحسي، قبرش را پيدا كرده بود.“

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home