ابله
فیودور داستایوسکی
مترجم: سروش حبیبی
نشر چشمه
ترجمه از روسی
چاپ اول زمستان 1383
2000نسخه
بها: 8500 تومان
مدت ها بود که رمان نخوانده بودم. بعد از مرگ قسطی که هفتهء پیش خواند که سر فرصت دربارهء ان هم خواهم نوشت, ابله را دست گرفتم. فقط می توان گفت شاهکار است. توضیح بیشتری ندارم که بدهم. قسمت هایی از آن را که ربطی کلی به داستان ندارد ولی عجیب به جامعهء کنونی ما می خورد برایتان عینا می نویسم. توجه کنید که این کتاب 136سال پیش نوشته شده! و ما هنوز همان جاییم که ...
بخشی از ابتدای جلد دوم
پیوسته شکایت می کنند که ما آدم اهل عمل کم داریم, اما مثلا اهل سیاست تا بخواهید هست. ژنرال هم کم نیست. رئیس هم از همه جور فراوان است, هر قدر بخواهید فورا پیدا می شود. اما آدم اهل عمل نه. دست کم همه شکایت دارند که پیدا نمی شود و حتی در بعضی مسیرهای خط آهن خدمهء کارآمد وجود ندارد. می گویند سازمان دادن یک دستگاه مدیریتِ کم و بیش شایسته در یک شرکت کشتیرانی ابدا ممکن نیست. مثلا می شنوید که در فلان خطِ نوگشودهء راه آهن قطارها به هم خورده اند یا پلی را زیرِ خود ویران کرده اند, یا در روزنامه می خوانید که قطاری وسط صحرا مانده و چیزی نمانده که زمستان را زیر برف بگذراند. مسافرانی که به قصد سفری چند ساعته به قطار سوار شده بوده اند, پنج روز در برف به سر برده اند. یک جا گفته می شود که هزارها پود(واحد قدیمی وزن, کمی بیش از 16کیلوگرم) کالا در انتظار ارسال, دو سه ماه در جا می ماند و فاسد می شود و جای دیگری می گویند( و البته باور نمی کنید) رئیسی, که لابد ناظر یا سرپرستی بیش نبوده, ریاستش را با زدن سیلی به شاگرد تجارت خانه که در ارسالِ بارش اصرار داشته نشان می دهد و تازه این تدبیر رئیسانهء خود را به این بیان توجیه می کند که "عصبانی شدم". از قرارمعلوم شمار ادارات دولتی به قدری زیاد است که همان فکرش وحشت آور است. هر کس را نگاه کنید یا زمانی کارمند دولت بوده یا هست یا خیال دارد بشود. حالا چه طور می شود که با این همه کارمند نتوان برای ادارهء یک شرکت کشتیرانی یک دستگاه مدیریت کارآمد ترتیب داد؟
جوابی که به این پرسش داده می شود گاهی فوق العاده ساده است. به قدری ساده که باور کردنش دشوار است. می گویند درست است که در روسیه همه یا زمانی کارمند بوده اند یا در حال حاضر در خدمت دولت اند و دویست سال است که کار طبق به ترین الگوی آلمانی به همین قرار ادامه دارد و این سرمشق از پدربزرگان به نوادگان منتقل شده است, اما این کارمندان خود را "اداری" می دانند و ابدا اهل عمل نیستند, تا جایی که روحیهء فلسفه بافی و نداشتن اطلاعات و توانایی های عملی تا همین اواخر میان خودِ کارمندان می شود گفت فضیلت بزرگی شمرده می شد و به ترین سفارش نامه برای پیشرفت بود. ولی ما از مقوله منحرف شدیم و بحث را بیهوده به کارمندان کشاندیم. ما می خواستیم به خصوص دربارهء اشخاص کارآمد صحبت کنیم. هیچ شکی نیست که کمی اعتماد به نفس و پروا از ابتکار شخصی و نوجویی همیشه در مملکت ما مهم ترین و بهترین نشان مردان عمل بوده است. حتی امروز هم حال, چندان جز این نیست. اما چرا فقط خودمان را متهم کنیم؟(البته اگر بشود اسم این حرف را اتهام گذاشت) گریز از اصالت و استقلال و نقصان شور نوجویی تا بوده همه جا, در تمام دنیا, اولین فضیلت و به ترین ضمانت نامهء شخص عاقل و کارآمد بوده است و این قدر هست که (دست کم) نود و نه درصد مردم همیشه بر این باور بوده اند و فقط یک درصد عقیدهء دیگری داشته اند یا دارند.
مخترعان و نوابغ همیشه در آغاز کار خود (و اغلب در پایان راه نیز) در جامعه پریشان حواس و خُل شمرده می شده اند. این حرفی است که به ابتذال کشیده, زیرا همه ان را بدیهی می شمارند. مثلا اگر طی ده ها سال همه پول های خود را به بانک کارگشایی می بردند و بی دردسر چهاردرصد بهره اش را می گرفتند, چنان که میلیاردها روبل در این بانک جمع می شد, مسلم است که با منحل شدن بانک کارگشایی مردم می ماندند و ابتکار شخصی شان تا از سرمایه شان بهره برداری کنند. طبیعی است که بیشتر پول هاشان ناگزیر در تب بورس بازی دود می شد یا در دست شیادان بر باد می رفت و حتی این حال نشان آبروداری و پاکی می بود. خاصه بی روی و ریایی . جایی که فرار از ابتکار و اصرار در هم رنگی با همگان نشان آبروست, نزد ما تا امروز بنا به باور عمومی صفت شاخص و غیرقابل انتزاع اشخاص عاقل و معتبر شمرده می شود, البته تغییر سریع این صفات با آبروداری و اعتبار منافات دارد. ....
و حالا یک بخش دیگر
...در حقیقت هیچ چیزناراحت کننده تر از این نیست که آدم مثلا ثروتمند و خوشنام و باشعور و خوش صورت وحتی پسندیده سیرت باشد و تحصیلاتش هم بد نباشد و در عین حال هیچ قریحه ای اصالتی, کیفیتی غیرعادی ولو در خور نیش خند, هیچ فکر اصیلی که از ذهن خودش جوشیده باشد نداشته باشد و از هر جهت "مثل دیگران" باشد! ثروتمند هستی اما روتشیلد نیستی. خانواده ات خوشنام است اما هرگز با هیچ کار درخشانی نمایان نشده است. صورتت قشنگ است اما جذاب نیست. تحصیلات خوبی کرده ای اما نمی توانی ار آن بهره ای برداری. باهوش و فهمیده ای اما فکر بکری هرگز در ذهنت پیدا نمی شود. بدِ کسی را نمی خواهی اما خیری هم به کسی نمی رسانی, از هر نظر که فکر کنی, نه بویی نه خاصیتی! این جور آدم ها در دنیا فراوان اند, بسیار بیش از آن چه به نظر می رسد. این اشخاص مثل همه مردم از دو گروه عمده اند. یک دسته کم هوش اند و گروه دیگر" بسیارزیرک". گروه اول سعادت مندترند. مثلا برای آدم های متعارف کم هوش هیچ چیز آسان تر از این نیست که خود را خارق العاده و اصیل بپندارند و بی آن که تردیدی را جایز بشمارند از اصالت خود لذت ببرند. بعضی بانوان جوان ما کافی است گیسوان خود را کوتاه کنند و عینک کبود به چشم بزنند و خود را نیهیلیست بخوانند و فورا یقین یابند که به مجرد به چشم گذاشتن عینک کبود به راستی "اعتقاداتی" خاصِِ خود پیدا کرده اند. برای بعضی کافی است که در دل خود اندک اثری از نرمی و انسان دوستی سراغ کنند و بی درنگ یقین یابند که هیچ کس هرگز چنین احساساتی نداشته و آن ها علمدار قافلهء تحول و تعالی اند. یکی دیگر کافی است که اندیشه ای را که به گوشش خورده بی چون و چرا بپذیرد یا صفحه ای از کتابی را بی اعتنا به آغاز و انجام آن بخواند و بی درنگ یقین یابد که این ها همه "افکار خود اوست" و در ذهن او جوشیده است. این گستاخی ساده دلانه(اگر بشود چنین حالی را بیان کرد) در این گونه موارد به جایی می رسد که حیرت انگیز است. این ها همه بعید به نظر می رسد اما پیوسته به آن ها برمی خوریم. ....

0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home