Reading

Tuesday, December 25, 2001

آيين ميترا
مارتين وِر مازِرن
مترجم: بزرگ نادرزاد
نشر چشمه
چاپ سوم پاييز 1380
بها:1400 تومان

يادداشت مترجم: اين کتاب از زبان فرانسه ترجمه شده ولی اصل آن به زبان هلندی بوده است.

برای اولين بار کتابی را که هنوز نخوانده ام معرفی می کنم. اين هم از کارهايی است که شايد فقط از من بر می آطد. برای همين اکتفا می کنم به مطلبی که پشت جلد آمده( مطمئنا اگر اهل خواندن کتاب هايی از اين دست باشيد سراغش می رويد.)
"مهر يا ميترا يکی از بزرگترين ايزدان اقوام هندو ايرانی است و قديم ترين ذکری که از آن به دست آمده به حداقل 3500 سال پيش می رسد. نظام دينی که حول محور اي« ايزد برکت و نعمت و نور و دوستی و جوانمردی و جنگ آوری به وجود آمد, ايران اشکانی و اروپای مقارن اغاز دعوت مسيح را فرا گرفت و هرچند که بعد از چندين قرن ولايت در هر دوی اين مناطق مجبور به عقب نشينی شد, اما منشا تاسيس نوعی نهضت اخلاقی(اومانيسم) شد که خفی يا جلی در شئون مختلف اجتماعی و فرهنگی و معنوی ايران تاثير گذاشت و اين نکته را بعضی از پژوهش های معدود اخير نمايان کرده است. اميد است که "مهرپژوهی" در کنار تحقيقات زرتشتی و زروانی و مانوی و مزدکی, توجه انديشمندان را بيش تر جلب کند و چگونگی اين نظام دينی مرموز آشکار گردد."

Tuesday, December 11, 2001

راوی.
اسمش راوی است و اين که من می خواهم راجع بهش بنويسم روايت چهارم ست از آن "روايت چهارم: عشق"
طرح جلدی جالب دارد. من خوشم آمد, کار علی هاشمی شهرکی است. من که نمی شناسمش!
بگذاريد اول يک قضيه را روشن کنم و آن اين که اين يک کتاب نيست بل که يک نشريه است. "نشريهء انجمن قصه نويسان جوان اصفهان" شمارهء 1و2و3 ظاهرا در قطع همان نشريات معمول است, -من نتوانسته ام تا حالا آن ها را ببينم- جلدهای 2و 3 هم با هم در آمده اند. اما نکته در شمارهء چهارم است.نشريه ای در قطع کتاب و با مشخصات ظاهری يک کتاب- حتی روی جلد اين جمله هم آمده:"اين يک کتاب داستان است". زير نظر رضا مختاری است اين نشرتاب(نشريه-کتاب).
و اما برويم سراغ محتويات : هشت, ده تايی داستان کوتاه دارد, که چندتايشان ترجمه است. داستان هايی از براتيگن و کارور و...
بعد از داستان يک قسمت دارد به نام: چاپ دوم که مثلا در اين شماره داستانی است از مسعود زوار که آبان 40 در انديشه و هنر چاپ شده, برای اولين بار.
و بخش سوم مقاله است که خوب معلوم است در اين شماره پرداخته به عشق. سه تاست. بخوانيد بد نيست.
شبانه ی هزار و دويم هم عنوان فسمت بعدی است که خوب اين هم برمی گردد به نوشته های گذشتگان و...
و در آخر کارگاه است که که در اين شماره بحثی دارد پيرامون بررسی زبان شناختی زاويهء ديد.
همهء اين ها را گفتم که بگويم اگه تا حالا نديدينش يه سر بهش بزنين کار خوب و قابل اعتنايی است.

انتشارات نقش خورشيد چاپيده آن را در مرداد ماه 1380 خورشيدی با شمارگان 2200 نسخه و به بهای هزار تومان

Wednesday, December 05, 2001

شناس نامه:
کليسای جامع
ريموند کارور
مترجم: فرزانه طاهری
انتشارات نيلوفر
چاپ اول بهار 1377
بها:1300 تومان

(البته فکر کنم تجديد چاپ شده احتمالا با قيمتی متفاوت)
می خواست کمی در مورد کارور بنويسم. کمی از آن چه خودم راجع به او می دانم و کمی هم کپی از کتاب. ولی بی خيال شدم. فکر کردم به تر است خودتان برويد سراغش. تازه در مواردی آدم وقتی کسی را نشناسد بيشتر از داستان هايش لذت می برد.
اين کتاب مجموعه ای است از داستان های مختلف داستان هايی که آشنا و عادی به نظر می رسند ولی با نگاهی شايد عميق و از زاويه ای متفاوت. داستان هايی از هيچ, از خلا.
"حمام"
بعد از ظهر شنبه مادر با اتومبيل به مغازهء قنادی مرکز رفت. بعد از تماشا کردن آلبومی که عکس کيک ها را تويش چسبانده بودند, يک کيک شکلاتی سفارش داد که بچه خيلی دوست داشت. روی کيکی که انتخاب کرد يک سفينه بود و سکوی پرتاب در زير ذرات ستاره های سفيد. اسم اسکاتی را با سبز رويش می نوشتند, انگار که اسم سفينه باشد.
وقتی مادر گفت اسکاتی هشت ساله می ود شيرينی پز با دقت گوش کرد. سن و سالش از زن بيشتر بود, و پيش بند عجيبی به تن داشت, پيش بندی سنگين که بندهايش از زيربغلش رد شده بود, روی پشتش رفته بود و در جلو روی هم آمده و گره خيلی کلفتی خورده بود. مدام وقت گوش دادن به حرف های زن دست هايش را با جلو پيش بندش پاک می کرد, و وقتی داشت نمونه ها را نگاه می کرد و حرف می زد, با چشم های نم ناک لب های زن را تماشا می کرد.
گذاشت سر فرصت سفارش دهد. خودش عجله ای نداشت.
.
.
.
تلفن زنگ زد.
گفت:" بله" گفت:" الو!"
صدای مردی گفت: "خانم وايس."
گفت:" بله من خانم وايس هستم." گفت:" راجع به اسکاتی است؟"
صدا گفت:" اسکاتی." صدا گفت:" راجع به اسکاتی است. بله, البته که دربارهء اسکاتی است."

اين بالا قسمتی از داستان "حمام" بود. فقط برای اين که يه کم ....

ولی کارور يه چيز ديگه اس!

Monday, December 03, 2001

"در جادهء 31 مانيومنتِ ايالت ماساچوست هستم و با دوچرخه ام, به طرف "راتربرگ" در ايالت ورمانت می روم. با تمام نيرويم پا می زنم, چون دوچرخه ام, خيلی قديمی است؛ نه دنده دارد و نه گلگير, فقط چرخ های تابداری دارد و ترمزی که هميشه نمی گيرد و فرمانی با لاستيک های ترک خورده که دوچرخه را هدايت می کند. دوچرخه ی ساده ای است, از آن نوع دوچرخه هايی که پدرم سال ها پيش وقتی بچه بود, سوارش می شد. هوا سرد است. باد مثل ماردر آستين هايم می پيچد و در کاپشن و پاچه های شلوار می سرد, اما من همين طور پا می زنم. مرتب پا می زنم. "
قسمتی بود از کتاب من پنيرم!!!
داستانی که گم می شوی در آن . در تعليق موجود در لا به لای کتاب. آدام در جست و جوی پدر خويش است ولی من هم به دنبالش می گردم. شايد هم من هستم. آدام هستم!

شناس نامه:
من پنيرم!!!(طعمه)
نويسنده: رابرت کورمير
مترجم: زهره شادرو
انتشارات فکر روز
بها: 1000 تومان

تعجب نکنيد از امروز تصميم گرفتم بهای پشت جلد رو هم براتون بزنم. شايد فقط برای اين که بدونين...
نمی دونم خيلی حوصله نداشتم خوب ازش تعريف کنم. ولی اينو جدی می گم برای خودش يه شاهکاره. اگه از کتابای ديگه اين بابا هم خبری دارين به من بگين. حيف شد يه وقتی معرفی ش کردم که حوصلهء نوشتن نداشتم. ولی خوب شما کتاب خون ها حتما بخونيدش.

چه خوب بود وقتی سياوش را خواندم ديدم از "سفر به انتهای شب" نوشته. اين کتاب به نظر من هم شاهکاری است برای خود. کم نظير. و با سياوش هم دردم که جنگ واقعيت عريان جهالت و خشم آدم هايی است که از آدميت فقط, روی دو پا راه رفتن را دارند! (البته من دقيقا نمی دانم چه کسی را اين گونه توصِف کنم, آن هايی که جنگ را راه می اندازند يا اين که...)
فکر نمی کنم انسان های واقعی ببخشايند کسانی را که سربازانی را به مسلخ بردند که از جنگ فقط بازی های بچگانهء کوچه های کودکی را می شناختند.

همين جا بهتره کتاب رو براتون معرفی کنم.
"سفر به انتهای شب
لويی فردينان سلين
ترجمهء فرهاد غبرايی
چاپ اول 1373
انتشارات جامی"

اين هم يه تيکه از فصل اول:
ماجرا اين طور شروع شد. من اصلا دهن وا نکرده بودم. اصلا, آرتور گانات کوکم کرد. آرتور هم دانش جو بود. دانش جوی دانشکدهء پزشکی. رفيقم بود. توی ميدان کليشی به هم برخورديم. بعد از ناهار بود. می خواست با من گپ بزند, من هم گوش دادم. به من گفت:" به تر است بيرون نمانيم! برويم تو." من هم با او رفتم تو. ...
در واقع بی آن که متوجه باشيم, جنگ به ما نزديک می شدو من حال و روز درستی نداشتم. اين بحث کوتاه و قره قاتی خسته ام کرده بود. بعد هم, کلافه بودم, چون که پيش خدمت به خاطر انعام به کنس بازی متهمم کرده بود. بالاخره با آرتور آشتی کردم تا قال قضيه کنده بشود. تقريبا سر همه چيز به توافق رسيديم. ...
من با شور و شوق بلند شدم و سر آرتور فرياد زدم:"من می روم بينم همين طور است يا نه!" را ه افتادم و رفتم و در ارتش ثبت نام کرد, آن هم دوان دوان.
آرتور هم که مطمئنا از تاثير قهرمان بازی من بر جماعتی که نگاه مان می کرد, کفرش درآمده بود, در جوابم فرياد ز:"کله خر بازی در نيار, فردينان!"
از اين که چنين برداشتی می کرد, کمی دلخور شدم, اما پا سست نکردم, ثابت قدم بودم, به خودم گفتم:"حرف مرد يکی است!"
و قبلاز اين که با يگان ارتشی و سرهنگ و دار و دسته اش به خيابان ديگر بپيچم, هنوز وقت باقی بود که به طرفش فرياد زنان بگويم:"خواهيم ديد, پخمه!"
جريان دقيقا به همين صورت اتفاق افتاد. ...
... به خودم گفتم:"خودمانيم, ديگر تفريح ندارد! به زحمتش نمی ارزيد!" دلم می خواست برگردم, اما کار از کار گذشته بود. غيرنظامی ها در را يواشکی پشت سرما بسته بودند. عين موش افتاده بوديم توی تله.

"هر کسی بايد سنگی داشته باشد"
اين عنوان کتابی است از "بايرد بيلر" خانوم سرخ پوستی که هميشه نزديک مرز مکزيک در آريزونا زندگی کرده است. من بيشتر از اين در مورد او نمی دانم, اما کتابش را دوست داشتم.
" هر کسی بايد سنگی داشته باشد.
من برای بچه هايی که سنگی ندارند تا دوستشان باشد متاسفم.
من برای بچه هايی که هيچ سنگی دوستشان نيست و فقط سه چرخه, دوچرخه, اسب, فيل, ماهی قرمز, خانهء عروسکی سه اتاقه, اژدهای کوکی و از اين جور چيزها دارند متاسفم."
بقيه اش را خودتان بخوانيد.

شناس نامهء کتاب:
نويسنده: بايرد بيلرBaylor,Byrd
تصويرساز: پيتر پارنال
مترجم: ليدا کاووسی
نوبت چاپ: نخست1380
انتشارات: (دقيقا نمی دونم هزارتا نوشته ولی شايد:)حوض نقره

سلاخ خانهء شمارهء پنج
يا
جنگ صليبی کودکان,
رقص اجباری با مرگ.

کورت ونه گات جونير
آمريکايی است, چهارمين نسل يک مهاجر آلمانی
در کيپ کاد
خوش و خرم زندگی می کند.
[و يک عالمه سيگار می کشد]
در جنگ دوم جهانی
ديده بان پياده نظام ارتش آمريکا بود,
و از صحنهء نبرد خارج شد
و در بند اسارت, سال ها قبل در آلمان,
شاهد بمباران درسدن با بمب های آتش زا بود.

درسدن,
فلورانس رود الب.

جان سالم به در برد تا داستان آن را بازگويد,
با يک سبک تلگرافی و شيزوفرنيک,
همان سبک داستان های
سيارهء ترالفامادور,
که بشقاب پرنده های آن
صلح
به ارمغان می آورند.

شناس نامه ای با سبکی تلگرافی بود از کتاب سلاخ خانه شماره پنج که همان اول کتاب آمده. برای همهء کسانی که کتاب می خوانند و با جنگ بيگانه نيستند و...
برای اين که با حال و هوای کتاب هم آشنا بشين يه کم از اول کتاب رو براتون می نويسم و اين رو هم می گم که احتمالا به سختی گير می ياد.

يک
همهء اين داستان کمابيش اتفاق افتاده است. به هر حال, قسمت هايی که به جنگ مربوط می شود تا حد زيادی راست است. يکی از بچه هايی که در درسدن می شناختم راستی راستی با گلوله کشته شد, آن هم به خاطر برداشتن قوری چای يک نفر ديگر. يکی ديگر از بچه ها, دشمنان شخصيش را جدا تهديد کرد که بعد از جنگ می دهد آدم کش های حرفه ای, آن ها را ترور کنند. البته من اسم همه آن ها را عوض کرده ام.
من خودم, سال 1967 با پول بنياد گوگنهايم که خدا عزتشان را زياد کند, برگشتم به درسدن. درسدن خيلی شبيه يکی از شهرهای ايالت اوهايو به نام ديتون است, البته فضای آزاد آن بيشتر از ديتون است. حتما با خاک درسدن, خروارها خاکه استخوان آدميزاد آميخته است.

سلاخ خانه, شماره, پنج
نويسنده: کورت ونه گات
مترجم: علی اصغر بهرامی
چاپ اول زمستان 1372
انتشارات روشنگران

اين کتاب رو تازه شروع کردم. توی سفر. جالبه اگه دوست داشتين بخونين.
يه نکتهء جالب در مورد اون اينه که همه اش ديالوگ بين دو نفره و شما فضای قصه, محيط و هر چيز ديگری رو از حرف های اين دو نفر می فهميد.
مشخصات:
"نفرين ابدی بر خوانندهء اين برگ ها
نويسنده: مانوئل پوئيگ
مترجم: احمد گلشيری
نشر آفرينگان
چاپ اول : 1379"

نمی دونم چنذ نفر کتاب "رفيق اعلی" کريستين بوبن رو خوندن. اين کتاب رو من اولين بار سال 76 خوندم, فکر کنم بد نباشه اگه اهل کتاب خوندن هستين يه نگاهی بهش بندازين. برای من که خيلی با ارزشه.
شناس نامه اش هم اينه:
رفيق اعلی
نويسنده: کريستين بوبن
مترجم: پيروز سيار
چاپ اول 1375
انتشارات: طرح نو
يه کم از اون رو براتون همين جا می يارم:
" لطافت بيهودگی
و کودک بزرگ می شود. همان گونه بزرگ می شود که جملهء کودکان. هم چون درخت, ريشه های بازوانش را در خاک زمين مادری فرو می برد, در سبزه زار يک کلام نشو و نما می يابد, پيوندهايش را با محيط اطراف می افزايد, شاخسار انديشه اش را در نور بيرون بالا می برد. دوران کودکی آن چيزی است که سراسر زندگی را می سازد. چه چيز دوران کودکی را می سازد؟"
حيفه آقا حتما برين بقيه اش رو هم بخونين.