Reading

Sunday, January 27, 2002


ماه مستقيم رفت
علی صمدپور
نشرماه ريز
1380
بها:350تومان

(بذا همين اول يه اشتباه کوچولو رو بگم روی جلد کاغذی کتاب بها 350 تومان ولی روی جلد مقوايی بها 300تومان حک شده! ما که اوليش رو ازمون گرفتن!اين مبلغ چيزی نيست ولی اين اشتباه هم چيز خوبی نيست!)
کتابی است مشتمل بر 8داستان کوتاه, که به جز دو تای آن ها بقيه تقديم شده اند به کسانی –برای ه.گاف- و همين طور برای کسان ديگر.
8داستان که هر کدام حکايتی جداگانه دارند و هر کدام برای خود نکته ای.
داستان هايی که ارزش خواندن دارند. لابد می گوييد مگر تو کی هستی که بخوای نظر بدی خوب راس می گوييد. اما من هم نظر می دهم.
جدا از اين کتاب؛ نشر ماه ريز دارد تبديل می شود به يکی از انتشاراتی هايی که کتاب هايشان هميشه توجه آدم را به خود جلب می کنند. هر چند از همان اول هم ظاهرا قصدشان همين بود.
قسمت هايی از يکی از داستان ها را برايتان می نويسم.
"گردی سکه ها هم که با آن ها با خارج از تيمارستان تماس می گرفت عذابش می داد. مثل گردی شماره گير تلفن که هم خودش گرد بود و هم جای شماره هايش. ترسيد که نکند کسی چند ميليون سال است سعی می کند شمارهء جايی را با منظومهء شمسی بگيرد."
خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.

Tuesday, January 22, 2002


هميشه چنين بوده,
هميشه چنين است.
گردآورنده: بايرد بيلر
مترجم: تبسم آتشين جان
تصويرگر: سولماز دريانيان
انتشارات: حوض نقره
1380
بها:595تومان

بايرد بيلر را که می شناسيد؟ کتاب قبلی اش را که در ايران ترجمه شده همين جا برايتان معرفی کرده ام: "هرکسی بايد سنگی داشته باشد."نويسنده ای سرخ پوست که هميشه در آريزونا نزديک مرز مکزيک زندگی کرده است, ولی مگر مهم است؟!
و کتابی که الان رو به روی من است کنار صفحه کليد من که با آن تايپ می کنم شامل افسانه هايی است به روايت بچه های سرخ پوست آريزونا.
جالب است بدانيد سرخ پوستان آريزونا در تابستان قصه نمی گويند. چون فکر می کنند مارها قصه دوست ندارند و اگر قصه ای بشنوند عصبانی می شوند و کسی را که قصه تعريف می کند نيش می زنند.آن ها می گويند وقتی کسی قصه می گود هيچ کس نبايد خوابش ببرد.
دو تا از قصه های کتاب را اين جا برايتان می نويسم. يادتان باشد اگر آن را بلند بخوانيد حتما کودکی در آريزونا آن را می شنود.

"چرا سگ ها بو می کشند؟"
روزی همهء سگ های روستای ما در مزرعهء ذرت جمع شده بودند تا جشنی بگيرند. سگ های روستاهای اطراف هم آمدند تا در اين جشن شرکت کنند.
سگ ها دم هايشان را کندند و آن ها را روی ساقه های ذرت آويزان کردند تا راحت تر باز و جست و خيز کنند. در اوج بازی و خوشی, صدايی شنيدند, ترسيدند و هر سگی دستش به هر دمی رسيد آن را برداشت و فرار کرد.
از آن پس سگ ها دم هم ديگر را بو می کنند تا بل که دم خودشان را پيدا کنند!

"ما فاميل درخت ها هستيم"
روزی مردی که نامش«ستارهء بزرگ» بود رفت درختی را قطعه قطعه کند تا برای خانواده اش سرپناهی بسازد. او داشت تبر را روی تنهء درخت می گذاشت که درخت جلوی پايش به زمين افتاد و گفت: مرا قطعه قطعه نکن, من پدر تو هستم , تو پسر منی.
اين ماجرا زمانی رخ داد که دنيا تازه درست شده بود. اما هنوز هم همان طور است و هر وقت سرخ پوستی می خواهد درختی را قطع کند, درخت با صدای بلند به او می گويد: مرا قطعه قطعه نکن, من پدر تو هستم, تو پسر منی.
و اين راست است.
هميشه چنين بوده, هميشه چنين است!


يکی از کتاب هايی که دو سال پيش خونده بودم و برام خيلی جالب بود, امروز توی کتاب خونه دوباره توجهم رو جلب کرد و حيفم اومد که راجع بهش ننويسم براتون. و البته معلومه که خيلی نمی تونم براتون از خودم بنويسم چون دو سال پيش خوندمش و الان يادم نيست!

اول شناس نامه کتاب:
گرينگوی پير
نويسنده: کارلوس فوئنتس
مترجم: عبدالله کوثری
طرح نو
چاپ اول 1378
بها:1000تومان

"آن چه مرگش می خوانند همانا درد واپسين است." اين جمله ای است از امبروز بی يرس. کسی که کتاب در مورد اوست. نويسنده ای آمريکايی که در سن 71 سالگی به مکزيک رفت تا در انقلاب گم شود! بی يرس نامه هايی به دوستانش می فرستد اما در آشوب مکزيک گم می شود. گم شدنی!
کتاب گرينگوی پير گزارشی است تخيلی از سرنوشت امبروز. ظاهرا گرينگو لقبی است که مکزيکی ها به خارجيان می دهند. و چه اسمی به تر از اين برای امبروز که آمده بود تا گم شود. مکزيکی نبود اما می خواست باشد و بماند و در مکزيک.
تکه هايی از کتاب را به صورت پراکنده برايتان می نويسم:
"اکنون تنها می نشيند و به ياد می آرد.
گرينگوی پير به مکزيک آمده بود تا بميرد.
گرينگوی پير؛ اين نامی بود که آن ها بر مردی نهاده بودند که سرهنگ حالا به يادش می آورد؛ حالا که پِدِروی جوان چشم به جنب و جوش مردانی دوخته بود که در شبِ بيابان تلاش می کردند.
گرينگوی پير اغلب به شوخی می گفت: خوش دارم ببينم اين مکزيکی ها بلدند رودررو شليک کنند يا نه. من کارم را کرده ام, خودم هم کَلکَم کنده است. می گفت دوست دارم اين بازی را, جنگيدن را دوست دارم, خوش دارم ببينمش.
چندان که از ريوگرانده گذشت صدای انفجار را شنيد و برگشت تا پُل را در آتش ببيند. در اِل پاسو از قطار پياده شد, چمدانی تاشو با خود داشت, سراپا سياه پوشيده بود و فقط سردست ها و پيش سينهء پيراهنش سفيد بود.
«گرينگا اين طور به من نگاه نکن»
«احساسم اين جور است.»
«تو به ميل خودت اين جايی.»
«بله, اما فقط به همان دليلی که برايت گفتم. تو که می دانی.»
«آه,بله, به اين دليل که پيرمرد را دوست داری.»
اکنون تنها می نشيند و به ياد می آرد."