Reading

Sunday, July 21, 2002

اين کتاب استثنائا برای معرفی نيست. برای چيزهای ديگر است.

تمام کودکان جهان شاعرند
برگردان: يغما گلرويی
چاپ 1381
نشر دارينوش

من نمی دونم چه جوری می شه که آدم می تونه به تمام زبان های زنده و مرده و سواحيلی و غير سواحيلی دنيا مسلط باشه(کتاب مجموعه ای است از اشعار شاعران کشورهای مختلف!) ، اون وقت عنوان کتاب خودش رو اين جوری ترجمه کنه، ملاحظه بفرمايين:
Every children in the world are Poem.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نه آخه شما بگين اين يعنی چی؟
من ديگه حرفی ندارم.

Wednesday, July 10, 2002

يادداشت های يک ديوانه
و هفت قصهء ديگر
نيکلای گوگول
مترجم: خشايار ديهيمی
نشر نی
چاپ اول 1381
2200نسخه
بها: 2100 تومان

تورگنيف می گويد: «ما همه از زير شنل گوگول بيرون آمده ايم.»
فصه های گوگول ساده است و هميشه در سادگی، پيچيدگی و ظرافت هايی وجود دارد که در هيچ پيچيدگی نمی توان نمونه اش را پيدا کرد. همه چيز بدون اوج و فرود خاص، هم چون زندگی روزمره پيش می رود و نکتهء قوت داستان ها هم همين جاست. اعجاز در سادگی.
قسمتی از داستان «ماجرای نزاع ايوان ايوانوويچ و ايوان نيکيفوروويچ»:
قابل توجه ايوان هايی که ما را بی ايوان گذاشته اند.
"علی رغم صميميت زياد، اين دو دوست از نظر خلق و خو تفاوت های زيادی دارند. به ترين راه برای درک شخصيت اين دو، مقايسه شان است. ايوان ايوانوويچ استعدادی شگرف در سخن پردازی های بسيار دلپذير دارد. خدايا چه عالی صحبت می کند! احساسی که هنگام گوش دادن به سخنان او دست می دهد فقط با حالتی قابل مقايسه است که يکی سر آدم را نوازش کند..."

Sunday, July 07, 2002

چراغ ها را من خاموش می کنم
زويا پيرزاد
نشر مرکز
چاپ اول
1380
3000نسخه
بها: 1850 تومان

آبادان دههء چهل.
شروع می کنی به خواندن، ياد سلينجر می افتی با استفاده های انفجاری از اسامی خاص محصولات مصرفی. اين جا اما به آن حد نرسيده. اسامی خاص پررنگ تر نوشته شده اند، اما فقط اگر خوانندهء سلينجر باشی تو را ياد او می اندازد. همين.
خانواده ارمنی است. تمام شخصيت های اصلی. به جز چندتايی باغبان و راننده و ... که احتمالا بيشتری ها عرب هستند و ملخ خور! ملخ خوری اين جا اما تحقير نشده که نشانهء فقر و بدبختی است!
نويسنده ارمنی نيست و اين در بعضی جاها ردپايی از خصلت ايرانی ها به جای می گذارد. و شايد مسلمان ها. فضا را نمی توانی باور کنی گاهی.
اما همهء اين ها مانع از اين نمی شود که قصه را تا آخر نخوانی و تصويرها را در ذهن نسازی -مخصوصا اگر فضای شهرهای جنوب را درک کرده باشی حتی اگر در دهه های اخير- و با کلاريس نگران نشوی . با او به انتظار ننشينی و با او به يک رويا فکر نکنی. رويايی که چون هجوم ملخ ها فقط برای لحظاتی تو را درگير می کند و بعد فقط يک خاطره می ماند! انگار که هيچ وقت ملخی نبوده و همه چيز دوباره سبز است و ...

کتاب را چند نفری سفارش کرده بودند. چند ماهی بود که خريده بودم اما فرصت نداشتم.. حالا که خواندم برايتان نوشتم. هر چند شايد دير شده باشد!

"تا دستگيره را چرخاندم، در با هجوم باد باز شد. اميل آمد تو و هم راهش مقداری خاک و خاشاک و برگ و علف ريخت کف راهرو. وسط اين ها چيزهای خاکی رنگی بود شبيه ملخ. با هم به زور در را بستيم و تکيه داديم به در. اميل نفس نفس می زد و موها و صورتش خاکی بود. گفتم: چه خبر شده؟....
....گاهی ملخ ها وقت مهاجرت--- تو حالِت خوب نيست.
...
گفته بود : پروانه ها هم مهاجرت می کنند.
به آسمان نگاه کردم. آبی بود بی حتی يک لکهء ابر."