چراغ ها را من خاموش می کنم
زويا پيرزاد
نشر مرکز
چاپ اول
1380
3000نسخه
بها: 1850 تومان
آبادان دههء چهل.
شروع می کنی به خواندن، ياد سلينجر می افتی با استفاده های انفجاری از اسامی خاص محصولات مصرفی. اين جا اما به آن حد نرسيده. اسامی خاص پررنگ تر نوشته شده اند، اما فقط اگر خوانندهء سلينجر باشی تو را ياد او می اندازد. همين.
خانواده ارمنی است. تمام شخصيت های اصلی. به جز چندتايی باغبان و راننده و ... که احتمالا بيشتری ها عرب هستند و ملخ خور! ملخ خوری اين جا اما تحقير نشده که نشانهء فقر و بدبختی است!
نويسنده ارمنی نيست و اين در بعضی جاها ردپايی از خصلت ايرانی ها به جای می گذارد. و شايد مسلمان ها. فضا را نمی توانی باور کنی گاهی.
اما همهء اين ها مانع از اين نمی شود که قصه را تا آخر نخوانی و تصويرها را در ذهن نسازی -مخصوصا اگر فضای شهرهای جنوب را درک کرده باشی حتی اگر در دهه های اخير- و با کلاريس نگران نشوی . با او به انتظار ننشينی و با او به يک رويا فکر نکنی. رويايی که چون هجوم ملخ ها فقط برای لحظاتی تو را درگير می کند و بعد فقط يک خاطره می ماند! انگار که هيچ وقت ملخی نبوده و همه چيز دوباره سبز است و ...
کتاب را چند نفری سفارش کرده بودند. چند ماهی بود که خريده بودم اما فرصت نداشتم.. حالا که خواندم برايتان نوشتم. هر چند شايد دير شده باشد!
"تا دستگيره را چرخاندم، در با هجوم باد باز شد. اميل آمد تو و هم راهش مقداری خاک و خاشاک و برگ و علف ريخت کف راهرو. وسط اين ها چيزهای خاکی رنگی بود شبيه ملخ. با هم به زور در را بستيم و تکيه داديم به در. اميل نفس نفس می زد و موها و صورتش خاکی بود. گفتم: چه خبر شده؟....
....گاهی ملخ ها وقت مهاجرت--- تو حالِت خوب نيست.
...
گفته بود : پروانه ها هم مهاجرت می کنند.
به آسمان نگاه کردم. آبی بود بی حتی يک لکهء ابر."