Reading

Saturday, August 17, 2002

قطار به موقع رسيد
هاينريش بُل
مترجم: کيکاووس جهانداری
نشر چشمه
چاپ دوم تابستان 1377
3000نسخه
بها: 550 تومان
تا زمانی که از يک زخمی که اين جنگ به وجود آورده خون می چکد، جنگ هنوز به پايان نرسيده.
اين جمله را بُل گفته. او زمانی به دنيا آمده که مجبور شده برای آلمان بزرگ بجنگد. و شايد تمام داستان هايش تحت تاثير جنگ قرار گرفته.
داستان هايی که بيهودگی جنگ را فرياد می کند. جنگی که خط مرزی ندارد.همان طور که اين داستان هم تصويری است از جنگی بيهوده که هيچ مرزی ندارد. نمی توانی بگويی خط مشخصی بين طرفين جنگ وجود دارد. بُل احتمالا جزو نويسندگان تاثيرگذار ادبيات معاصر آلمان محسوب می شود. با سبکی خاص و بی روح و در عين حال به طرز عجيبی عميق و دگرگون کننده. راوی داستان قطار به موقع رسيد سربازی است که درگير جنگ است و تحت تاثير کلمه از افکارش در می يابد که به زودی و در مکانی مشخص خواهد مُرد. سربازی که به اندازهء کافی متدين است. سربازی که زندگی را با همهء بی علاقگی اش زيبا يافته.
بخش های مختلف داستان تصاوير زنده و متحرکی در پيش چشم می سازند...
هميشه کتاب های بُل دم دستم بوده اما هيچ وفت نتوانسته بودم يکی را برداشته و بخوانم . طلسم شکست و من بعد از اين کتاب همهء کتاب هايش را يکی يکی خواهم خواند.

Thursday, August 08, 2002

سرخ و آبی
خورخه لوئيس بورخس
برگردان: حسن تهرانی
تصاوير: محمدعلی بنی اسدی
نشر ماه ريز
چاپ اول 1381
3000نسخه
بها: 750 تومان

چند وقت پيش کتاب را در نشر چشمه ديدم. توجهم جلب شد. اما هر صفحه را که ورق زدم اشتباهی در کار بود. ليتوگراف عزيز ظاهرا صفحات را همين طور چيده و رفته بود. هيچ ترتيبی نبود.
دی شب کتاب را کادو گرفتم. اين بار ظاهرا بدون اشتباه اما با خطايی جزيی: نام مترجم در صفحهء داخلی مانی صالحی علامه خورده. از نشرماه ريز که کارش گرفته و کتاب های خوبی هم در دسترس می گذارد کمی اين اشتباهات بعيد است. بازار که هست.
دو داستان کوتاه در يک کتاب با قطعی متفاوت. عرضی 16.5 در 11. هم چون تمام داستان های بورخس آميخته با رويا . با رمز و راز. داستان ها هر دو روان و آرام پيش می روند بی هيچ اوج و فرودی و اوج آن ها در نهايت داستان رخ می نمايد. ضربهء نهايی.
کيسهء زری را روی ميز رها کرد. سکه ها از طلا بودند و بسيار. شکاف پر از سنگ ريزه بود، همه يک سان، مدور، کاملا صاف و به قطر چند سانتی متر. انگار آن ها را منظم کرده بودند. زاهد روی گرداند تا فانوس را بيافروزد. خم شدم. دست کردم در شکاف و تعدای از سنگ ريزه ها را در مشت گرفتم. اين کار به دست راست کرد. هنگام چرخيدن گل سرخی به دستِ چپِ غريبه ديد. در خود لرزشی خفيف حس کردم. مشتم را در جيب راست گذاشتم.

خوب می تونين بخونينش. اين هم يه جورِشه.