Reading

Wednesday, May 18, 2005

شب مادر

Mother’s Night

كورت ونه گات

Vonnegut Jr, Kurt

Howard W. Campbell, Jr., is the most patriotic American in the Third Reich.

War just changed our lives. Before and after, we were different persons. Now we are what we pretended to be and no matters what we meant for it. War was not made by weapons, it was made by men and it was ended by men. We were cannons, we were bullets, we were to blame.

هوارد دبليو كمبل جونيور(Howard. W. Campbell Jr) نمايشنامه نويس بود. حتي پيش از جنگ شهرتي هم به هم زده بود. زنش را دوست داشت و برايش نقشهايي در نمايشنامه هايش مي نوشت. 15 سال بعد از جنگ هنوز خيلي ها دنبالش بودند.

راديو برلن در طول جنگ نقش موثري داشته است، براي نازيها صدايي رسا در سطح جهان بوده است. هركجا، از جبهه هاي سرد استالينگراد تا صحراي داغ آفريقا به سربازان و افسران روحيه مي داده است. يكي از بهترين گويندگانش كسي است كه همه او را مي شناسند:

او هوارد دبليو كمبل، مجري تبليغات حزب نازي است.

راديو نقش ديگري هم داشته است. پنهاني ترين روش انتقال اطلاعات به متفقين در زمان جنگ از طريق يكي از مهمترين جاسوسان جنگ، هوارد دبليو كمبل!

جنگ اوج لحظات انساني است. انسانها، خواسته يا ناخواسته، وارد معركه اي مي شوند كه نتيجه مستقيمش هستند، جنگ بر سر تصاحب زمين و صاحبانش است و جالب است كه معمولا ما در جنگيم! اصلا قتل عام، در كنار فحشا و هزار جور مرض اجتكاعي ديگر مشغله اي تاريخي است، از قتل عام ناحور به دست يهوديان تا قتل عام يهوديان به دست نازيها و همين اطراف و اواخر... هميشه صحنه نمايش برپاست.

آدمهاي داستان (تقريبا همه) دست كم دو شخصيتي اند. هر دو شخصيت در عين تضاد با هم كنار آمده اند و حتي در بعضي مواقع نمي توان تشخيص داد كدام واقعا موفق شده است. جاسوسي كه تبليغاتچي است و تا اواخر نمي فهمي كه صداي رساي هوارد مجري موفقيت چهره نازي است يا جاسوس. حتي در موارد ديگر مانند هلگا/رزي/جاسوس نيز نمي فهمي كه كدام يك واقعي ترند و باز هم از اين دست تقابلات هست كه اغلب پيروزي هر يك از دو چهره موفقيت ديگري نيز هست. دو چهره ها نماد دو نيرو نيز هستند، خير و شر، خرد و ديوانگي و ..... مثل علاقه يك قاتل به موسيقي كلاسيك!

اعترافنامه تقديم شده است به «ماتا هاري» كه در راه جاسوسي تن به فحشا داد. سازمانهاي اطلاعاتي او را هرچه بخواهند بدانند، او چيز ديگري بود.

گفت:" آدمي زاد خيلي چيزا رو نمي دونه. ميدونستي، تا همين چند لحظه پيش خدا خدا ميكردم يه روزي به جرم جاسوسي دستگيرت كنند و بعدم تيربارونت كنند".." و ميدوني؟ ديگه اهميت نمي دم.. براي اينكه خدمتي كه به دشمن ميكردي هرگز به پاي خدمتي كه به ما كردي نمي رسيد.. تقريبا همه عقايدي كه دارم رو نه از هيتلر ياد گرفتم و نه از گوبلز و نه از هيملر.. همه رو از تو دارم"(ص 100)

نقطه نهايت داستان در تصميم سرنوشت ساز هوارد است. هوارد خود را به جرم جنايت عليه بشريت به دادگاه جنايات جنگي اسراييل(همانهايي كه خود قاتلان تاريخي ناحور و صيدا هستند) مي سپارد. گويي عدالتخانه ديگري براي مجازات نيست. شيريني تلخي است!

"مضمون اصلي شب مادر هويت است." آري، تو هماني كه نقشش را بازي مي كني. پس مواظب باش نقش چه كسي را بر عهده ميگيري.

كورت ونه گات جونيور(Vonnegut Jr, Kurt) متولد 11 نوامبر 1922 ايندياناپوليس آمريكاست. اصالتا آلماني است و در جنگ جهاني دوم هم ، در جبهه مخالف، حضور داشته و شايد به همين دليل دو كتاب «سلاخ خانه شماره 5» و «شب مادر» كه هر دو در فضاي آلمان جنگ دوم بين الملل است بهترين كتابهايش هستند( داستان سلاخ خانه شماره 5 داستان اسارت خود او در آلمان است). كتابهايش سبك خودش را دارند. جملات، صاف و ساده ولي عميقند. مشابه اعترافات صادقانه يك شاهد. نكته مهم و جالب نوشته هاي ونه گات آن است كه پر هستند از جملات جالب(مجموعه تمام عياري از جملات فلسفي و حكمي تا طنز و كنايه)، فقط چندتايي را بردار تا متن پر شود.

1996 يك فيلم ساخته شد بر اساس همين كتاب كه بازيگر كمبل آنرا خيلي دوست دارم، اصلا خودش است( البته هنوز فيلم را نديده ام). اطلاعاتش در اينجاست.

لايخن تراگر زور واخه

آوفي درزن


چند تا نقد كه استفاده كردم:

الف
ب

جنايتي به نام زندگي!

ترس مجازات، لذت گريز است.

يا

زندگي لعنتي‌ات را دوست بدار!


زن در ريگ روانSuna no onna(Woman in the Dunes)

كوبو آبه(Abe, Kobo)

I am uncomfortable with doors...

معلمي (نيكي جومپي) در شهر به عنوان تفريح حرفه‌اي دنبال حشره‌هاست. در تعطيلات آخر هفته براي كشف نمونه‌هاي جديد به جزيره‌اي مي‌رود. در جزيره كه غالبا شني است در منزل بيوه‌زن جواني منزل مي‌كند. روش زندگي زن از طريق جمع آوري «شن» است، شني كه حتي درون خانه ها نيز نفوذ كرده است و حتي جان كساني را گرفته. شن مهمترين بخش زندگي مردم اينجاست. فرهنگ، زندگي و مرگ. همه خود را مطابق رفتار شن تنظيم كرده اند.

شن، شايد، نمادي از زمان است. انسانهايي كه در كام مي‌كشد. زماني كه مايه حركت است و حركتي كه معناي زندگي است. فراري از شن نيست.

داستان در قسمتهايي كه دروني‌تر است كافكايي مي‌شود و در جايي دلهره آور. اصلا صحنه داستان را در نظر داشته باش كه در گودالهاي درون شن است. صحنه‌هاي دلهره زاي تعقيب و گريز با ترسي كه در خود دارند لذت فرار را بيشتر مي‌كنند. موجودات اينجا تنها يك زن و يك مرد است و الباقي اشباحند، جوري از شرايط زندگي و تقريبا در حدود صحنه داستان.

موضوع خوبي يا بدي آدمهايي نيست كه مرد را به دام انداخته اند. موضوع زمان است. زماني كه مبدا تحولات است، زماني كه بهمن وار بر سرت خراب ميشود.

يك نگاه ديگر هم ميتواند باشد؛ مرد از چه فرار مي كند؟ به چه سويي مي گريزد؟ از زني كه دوستش دارد به شهري كه در آن گم خواهد شد؟ اينجا او را بهتر مي فهمند. برادر! آزادي را فراموش كن اگر بهشتت ميانه زندان است!

كوبو آبه(Kobo Abe) متولد 7 مارس 1924، توكيو، يكي از مهمترين نويسندگان معاصر ژاپني است. كتابهايش را گويا بعضي جاهاي مملكتشان درس مي‌دهند. حتي آن نوبل گرفته ژاپوني (كنزابورو اوئه،1994) هم وي را استاد خود خوانده و گفته اصلا جايزه حق او بوده‌است. البته كوبو هم نيامد جايزه را از او بگيرد، چون از ژانويه 1993 از آرامگاهش بلند نشده‌بود.

سال 1964 هم يك فيلم با اقتباس از اين داستان ساخته شد. فيلم سياه و سفيد است با درجه 10/8 (IMDB.Com) ژاپني ها خيلي خوششان آمده!

خيلي زير پوست را نشكافت، مخصوصا شرايط زن را، چه برسد به بقيه آدمها. خوب در نوع خودش توجهي داشت و به هر حال داستان نفس گيري بود.


چند تا نقد:

الف
ب