اسلپ استيك يا تنهايي هرگز
كورت وانه گت
فتاح محمدي
1000 تومان
200 صفحه
نشر نيلا
چاپ اول-79
2200 نسخه
اصلا اين كتاب من رو تو يك حس برد.... تنهايي....يه نوستالژي دوست داشتني براي وطن( منظورم ايران نيست) همون نيستان مولانا... يه چيزي ته گلوته كه نه پايين ميره نه دلت مياد... بماند
اسلپ استيك يا بزن-بكوب اسم كمدي مثل كمدي لورل و هارديه. طنز به همراه ضرب و شتم. ترق. ترق
وانه گت (البته سركار خانم عالم فتحي يكبار توي ”سلاخ خانه شماره پنج“ معرفي اش كردند) يه آمريكايي آلماني تباره. شايد احساس غربتش در زمان جنگ در اين داستان نقش داشته باشه. اين ”يك جور ديگه“ بودن. يك چيز جديد! نفرت انگيز كه بايد تمام تلاشش را بكند تا بفهمند او هم مثل آنهاست و شايد بهتر. زشت مثل جوجه اردك هانس كريستيان. زشت زيبا يا زيباي كريه. داستان يك دوقلوي كاذب كه واقعا زشتند.
”اولين چيزاين بود.: اليزا و من آن قدر زشت بوديم كه باعث خجالت پدر و مادرمان ميشديم.
ما هيولا بوديم... در هريك از دستهاي كوچولومان شش انگشت داشتيم، و شش تا در هريك از پاهاي كوچولومان.. ما چيز جديدي بوديم“
از يك طرف زمان تنها چيزيه كه خيلي در نوشته هاي كورت مهم نيست.
”يك صندلي خالي بين ما بود كه احساس شاعرانه شبح گونه اي مي داد. اين صندلي ميتوانست براي خواهرمان آليس باشد كه سن و سالش وسط سن و سال من وبرنارد بود. او روي آن صندلي نبود و به تشييع جنازه عمو الكس هم نمي رفت. چون بين غريبه ها در نيوجرسي از سرطان مرده بود. در سن 41 سالگي.“( از مقدمه)
همه اينها در داستان يكبار تكرار ميشوند. داستاني كه با كمي تساهل! داستان خيلي از ماست. داستان زندگي سخت، غمبار ولي دوست داشتني به همراه اتفاقات جالب هر روزه. كافي است عشقي در زندگيتان باشد. مثل عشق به نيمه كاذبتان.
”...بله، و مادر...ترسان از جا پريد. مواد شيميايي اش(منظور احتمالا هورمونها) به او اصرار كرده بودند در واكنش به (صداي) بوم از جا بپرد. .. اين مواد فكر ميكردند اين بهترين وقت است كه او هر چه را واقعا درباره من و اليزا احساس ميكند به زبان بياورد،.. واو اينكار را كرد. ستون فقراتش تاب برداشت و صورتش چروكيده شد تا او را تبديل به جادوگري پير پير بكند...”ازشان متنفرم، ازشان متنفرم، ازشان متنفرم“
وچند ثانيه بيشتر نگذشت كه مادر با وضوح وقيحانه اي گفت كه از كي متنفر است..”از ويلبر راكفلر سواين و اليزا ملون سواين متنفرم.“...
يك راه براي لذت بردن از رمان اينه كه مثل يك فيلم اون رو كارگرداني كنين. از بازيگراي خوبتون بهترين بازي رو بگيرين و حتي بعضي از جاهاي رمان رو عوض كنين.
دكتر (ويلبر) سواين گفت:”سعي كن توضيح بدهي اليزا“
”اين احساس، چيزي است شبيه مرده بودن.“..”آره. سردي و چسبناكي“
بازم ميخوام از اين داستان بنويسم ولي... اين يكي رو واقعا بايد خودتون بخونين.
”خرم آن روز كز اين كنزل ويران بروم...
... راحت جان طلبم وز پي جانان بروم“
يا حق