Arc de triomphe
طاق نصرت
اریش ماریا رمارک
مترجم: پرویز شهدی
نشر دشستان
چاپ اول 1381
2200 نسخه
556 صفحه
بها:4300 تومان
رمارک نویسنده ای آلمانی است. اجدادش قرانسویانی بودند که هنگام انقلاب به آلمان مهاجرت کردند . سرنوشت او را بعد از جنگ جهانی اول به آواره ای تبدیل کرد به تناوب در کشورهای مختلف زندگی کرد. در جنگ اول شرکت داشت و بسیاری از دوستانش را از دست داد و بعد از جنگ به نشتن خاطرات خود از آن زمان پرداخت. کتاب اول او " در غرب خبری نیست" با اقبال کم نظیری مواجه شد و میلیون ها نسخه از آن فروش رفت.
و اما طاق نصرت. داستان در پاریس قبل از جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد. شهری پر از خصلت های منفور انسانی. شهری پر از دورویی. قهرمان اصلی داستان پزشکی است که مهاجر غیرقانونی است. خط اصلی داستان و شخصیت های اصلی و فرعی آن به شدت باور پذیر و به شدت معمولی هستند. هیچ شخصیت اصلی یا فرعی در کتاب به حال خود رها نشده و سرانجام همهء آن ها در قسمت های مختلف کتاب روایت می شود. داستان به شدت جذاب است و مطمئنا بی وقفه آن را خواهید خواند. به شدت توصیه می شود.قسمت هایی از آن به زمان حال و وضعیت کنونی ما شباهت غریبی دارد. و اما نکتهء مهم ، اصولا من ترجمه های شهدی را دوست ندارم. ترجمهء این کتاب هم آن چنان که باید روان نیست. آقای مترجم به خود زحمت این را هم نداده که اصطلاحات را به قارسی برگرداند، به عنوان نمونه جایی از مادر کلید صحبت می کند و هر فارسی زبانی می داند که ما به جای این کلمه شاه کلید داریم ولی خود داستان آن قدر قوی است که ترجمه را فراموش خواهید کرد. مطمئنم.
پس بخوانید تا رستگار شوید.
قسمت هایی از داستان ، البته آن قسمت هایی که به نحوی بیانیه به حساب می آیند! وگرنه داستان چیز دیگری است و بسی دلنشین:
"- تصور می کنید جنگ در بگیرد؟
...
- آدم باورش نمی شود چنین فاجعه ای اتفاق بیفتد!
- بله، مردم چنان نمی خواهند آن را باور کنند که هیچ کاری برای پرهیز از آن نمی کنند."
" موروسوف به روزنامه ها اشاره کرد و گفت:
- قوطی های کنسرو با برچسب های قلابی. سکه های قلب! ترا به خدا نگاه کن! کارخانهء مهمات سازی تاسیس می کنند به خاطر علاقه به صلح، اردوگاه های کاراجباری برپا می کنند برای عشق به حقیقت، و دادگاه ها برای حمایت از جنایت های حزب ها. گنگسترهای سیاسی می شوند نجات دهندگان و آزادی کلمه ای است با ابهت که در پس آن همهء عطش های قدرت طلبی پنهان است ..."
"راویک رفت به اتاقش تا کتاب بخواند. یک روز چندین کتاب دربارهء تاریخ خریده بود. مطالب آن چندان سرگرم کننده نبود. تنها رضایت خاطرِ اندکی که به آدم می بخشیدند این بود که می شد دریافت آنچه امروز در دنیا اتفاق می افتد نه تازه بود و نه خارق العاده. همهء این وقایع ده ها بار در طول تاریخ بشریت اتفاق افتاده بود. دروغ پردازی ها، زیر پا گذاشتن قول و قرارها، جنایت ها، قتل عام هایی نظیر قتل عام سن بارتلمی، فسادی که با عطش قدرت همراه است، سلسلهء پایان ناپذیر جنگ ها... تاریخ بشریت با خون و اشک نوشته شده بود و میان هزاران مجسمهء خونین مربوط به گذشته، فقط چندتایی هالهء خوش قلبی دور سر داشتند. عوام فریی ها، دغل بازها، پدرکش ها، آدم کش ها، خودپرست های تشنهء قدرت، پیام آورانی متعصب که شمشیر به دست، عشق به بشریت را موعظه می کردند، همیشه همین بود... و هر بار ملت ها اجازه می دادند قیصرها، پادشاهان، سران مذهبی و دیوانه ها آن ها را در کشتار جمعی احمقانه ای به جان همدیگر بیندازند. این وقایع پایانی نداشت."
و خیلی های دیگر که حوصله تایپ کردنشان را ندارم.
اریش ماریا رمارک
مترجم: پرویز شهدی
نشر دشستان
چاپ اول 1381
2200 نسخه
556 صفحه
بها:4300 تومان
رمارک نویسنده ای آلمانی است. اجدادش قرانسویانی بودند که هنگام انقلاب به آلمان مهاجرت کردند . سرنوشت او را بعد از جنگ جهانی اول به آواره ای تبدیل کرد به تناوب در کشورهای مختلف زندگی کرد. در جنگ اول شرکت داشت و بسیاری از دوستانش را از دست داد و بعد از جنگ به نشتن خاطرات خود از آن زمان پرداخت. کتاب اول او " در غرب خبری نیست" با اقبال کم نظیری مواجه شد و میلیون ها نسخه از آن فروش رفت.
و اما طاق نصرت. داستان در پاریس قبل از جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد. شهری پر از خصلت های منفور انسانی. شهری پر از دورویی. قهرمان اصلی داستان پزشکی است که مهاجر غیرقانونی است. خط اصلی داستان و شخصیت های اصلی و فرعی آن به شدت باور پذیر و به شدت معمولی هستند. هیچ شخصیت اصلی یا فرعی در کتاب به حال خود رها نشده و سرانجام همهء آن ها در قسمت های مختلف کتاب روایت می شود. داستان به شدت جذاب است و مطمئنا بی وقفه آن را خواهید خواند. به شدت توصیه می شود.قسمت هایی از آن به زمان حال و وضعیت کنونی ما شباهت غریبی دارد. و اما نکتهء مهم ، اصولا من ترجمه های شهدی را دوست ندارم. ترجمهء این کتاب هم آن چنان که باید روان نیست. آقای مترجم به خود زحمت این را هم نداده که اصطلاحات را به قارسی برگرداند، به عنوان نمونه جایی از مادر کلید صحبت می کند و هر فارسی زبانی می داند که ما به جای این کلمه شاه کلید داریم ولی خود داستان آن قدر قوی است که ترجمه را فراموش خواهید کرد. مطمئنم.
پس بخوانید تا رستگار شوید.
قسمت هایی از داستان ، البته آن قسمت هایی که به نحوی بیانیه به حساب می آیند! وگرنه داستان چیز دیگری است و بسی دلنشین:
"- تصور می کنید جنگ در بگیرد؟
...
- آدم باورش نمی شود چنین فاجعه ای اتفاق بیفتد!
- بله، مردم چنان نمی خواهند آن را باور کنند که هیچ کاری برای پرهیز از آن نمی کنند."
" موروسوف به روزنامه ها اشاره کرد و گفت:
- قوطی های کنسرو با برچسب های قلابی. سکه های قلب! ترا به خدا نگاه کن! کارخانهء مهمات سازی تاسیس می کنند به خاطر علاقه به صلح، اردوگاه های کاراجباری برپا می کنند برای عشق به حقیقت، و دادگاه ها برای حمایت از جنایت های حزب ها. گنگسترهای سیاسی می شوند نجات دهندگان و آزادی کلمه ای است با ابهت که در پس آن همهء عطش های قدرت طلبی پنهان است ..."
"راویک رفت به اتاقش تا کتاب بخواند. یک روز چندین کتاب دربارهء تاریخ خریده بود. مطالب آن چندان سرگرم کننده نبود. تنها رضایت خاطرِ اندکی که به آدم می بخشیدند این بود که می شد دریافت آنچه امروز در دنیا اتفاق می افتد نه تازه بود و نه خارق العاده. همهء این وقایع ده ها بار در طول تاریخ بشریت اتفاق افتاده بود. دروغ پردازی ها، زیر پا گذاشتن قول و قرارها، جنایت ها، قتل عام هایی نظیر قتل عام سن بارتلمی، فسادی که با عطش قدرت همراه است، سلسلهء پایان ناپذیر جنگ ها... تاریخ بشریت با خون و اشک نوشته شده بود و میان هزاران مجسمهء خونین مربوط به گذشته، فقط چندتایی هالهء خوش قلبی دور سر داشتند. عوام فریی ها، دغل بازها، پدرکش ها، آدم کش ها، خودپرست های تشنهء قدرت، پیام آورانی متعصب که شمشیر به دست، عشق به بشریت را موعظه می کردند، همیشه همین بود... و هر بار ملت ها اجازه می دادند قیصرها، پادشاهان، سران مذهبی و دیوانه ها آن ها را در کشتار جمعی احمقانه ای به جان همدیگر بیندازند. این وقایع پایانی نداشت."
و خیلی های دیگر که حوصله تایپ کردنشان را ندارم.
Labels: Dashtestan, France, دشستان, رمارک, طاق نصرت